محمد جواد مغنية ( مترجم : معمورى )
229
در سايه سار نهج البلاغه ( في ظلال نهج البلاغة ) ( فارسى )
عوف را فرا خواند و گفت : « پيامبر صلّى اللّه عليه و إله فوت كرد و از اين گروه خشنود بود ؛ پس بهتر ديدم كه خلافت را به تصميمگيرى اين افراد واگذارم . » سپس به يكى از معتمدان خود گفت : « اگر عثمان و على عليه السّلام بر فردى اتفاق نظر يابند ، حرف آنان پذيرفته مىشود و اگر اين افراد به دو گروه سه نفرى تقسيم شدند ، سخن آن دستهاى شنيده مىشود كه عبد الرحمان در ميان آنها است . » عمر مىدانست كه عثمان و على عليه السّلام بر يك رأى متفق نخواهند شد و پسر عوف نيز از طرفدارى عثمان دست برنخواهد داشت ؛ زيرا عبد الرحمان ، شوهر خواهر عثمان بود . همچنين عمر دستور داد كه در صورت امتناع از دستورش ، گردن هر شش نفر زده شود . آن چه گذشت ، روايتى گذرا از داستان شورا است كه در شرح ابن ابى الحديد و كتابهاى تاريخ به تفصيل آمده است و بر خواننده است كه بپرسد : چگونه عمر به كشتن اين گروه يا برخى از آنان دستور داد ، در حالى كه با رضايت از آنان جان سپرد ؟ و چرا سه نفرى كه عبد الرحمان بن عوف در ميان آنان بود ، بر سه نفر ديگر برترى داده شدند ؟ و چرا مساله خلافت را از آغاز به دست عبد الرحمن نسپرد ؟ و چرا خلافت را در اختيار شوارى شش نفرى گذاشت و آن را به رايزنى همه مسلمانان - آنگونه كه به پندار خويش ، پيامبر صلّى اللّه عليه و إله انجام داده بود - واگذار نكرد و يا چرا مانند ابوبكر ، خلافت را بر عهده فرد شايستهتر ننهاد ؟ فراتر از اينها ، اگر شورا داراى مبنايى اسلامى و الهى بود ، چرا با رأى شورا در انتخاب پسر خويش ، عبد اللّه مخالفت كرد ؟ ( فيا للّه و للشورى ! ) ( متى اعترض الرّيب فيّ مع الأول منهم ، حتّى صرت اقرن إلى هذه النظائر ) اماما ! شگفت نيست كه تو را با اينان همسان ساختند ؛ مگر خود نگفتى كه « حق